یک ساله پیش بود که اومد و توی وبلاگم نوشت (( وقتی کار از کار گذشت چه فایده که تو فالت بیاد --یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور---)). آره اسمش خاطره بود و حالا خودش خاطره شده!!!!!! منم به خاطر احترام بهش یه سری به وبش زدم جالب بود قشنگ می نوشت. مجذوب شدم و بارها به وبلاگش رفتم .یه مدت ۱۰-۱۱ ماهی کمتر به وبلاگ خودم و وبلاگ دیگران سر زدم واقعا سرم شلوغ بود . وقتی حدود یه ماه پیش سری به وبلاگش زدم دیدم حذف کرده و رفته. نمی دونم چرا!!!!
این اتفاق هر روز برای ما به نوعی رخ می ده و ما بعد از انکه هم صحبتی از دست می ره تازه به یادش می افتیم. کاش قدر همو بیشتر بدونیم. یه دوستی بهم گفت :((فرض کن تو دنیا خودت تنها موندی از همه بیشتر دلت واسه کی تنگ میشه ؟؟؟ حالا فکر کن دوباره دنیا برگشته و تو اونو داری چیکار می کنی؟؟)) . از اون روز به بعد من به هر کی که واقعا دوستش دارم بلند میگم ((دوست دارم)).
....... و اما خاطره واقعا خوب نوشته بود:
وقتی کار از کار گذشت چه فایده که تو فالت بیاد
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور.
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشقها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند
وفقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست نخورده بجای می ماند
